پنجشنبه، 10 دیماه 1388


مدتیه شب وقتی تاریک میشه خوابم نمیبره
همش میترسم "دراز خاک بر سر خسته" و اژدر "پشمک به سر" بیان به خوابم ...
کمک ...باید یخوابم
امتحان دارم ...
کمک


 
Comments (0) | | 04:23 PM
دوشنبه، 7 دیماه 1388


میگه من تو هلند یه روز میرم جیم و یوگا و کلاس والس
میگه این یه ماهی که خواهرم اومده بود یه هفته پاریس بودیم بعد رفتیم یه هفته سوئیس
میگه من اینجا هر روز غذای سالم میخورم ...
پوستم خیلی خوب شده

میگم ... من اینجا نمیتونم برم تو جی میل ... فیلتر شده ...


 
Comments (3) | | 10:21 PM


ای کسانی که ایمان آورده اید ...
و آن هنگام که رابطه شما به نتیجه ای نرسید
و آن هنگام که به شما فهمانده شد که این رابطه آینده ای ندارد
و آن هنگام که تمام لحظات در سکوت سپری شد
خداحافظی کنید ...
خداحافظی پایان رابطه نیست
آغازرابطه ای دیگر است که شاید آینده ای در آن باشد ...

چرا ماها بلد نیستیم عین بچه آدم خدافظی کنیم ...
حالا که من این آیه رو نازل کردم ...
یالا خدافظی کنید

این یک امره ...


 
Comments (1) | | 11:57 AM
جمعه، 4 دیماه 1388


شهریار کوچولو همین‌جوری سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهریار کوچولو پرسید: -رو چه سیاره‌ای پایین آمده‌ام؟
مار جواب داد: -رو زمین تو قاره‌ی آفریقا.
-عجب! پس رو زمین انسان به هم نمی‌رسد؟
مار گفت: -این‌جا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمی‌کند. زمین بسیار وسیع است.
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم می‌گویم ستاره‌ها واسه این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است... اما چه‌قدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. این‌جا آمده‌ای چه کار؟
شهریار کوچولو گفت: -با یک گل بگومگویم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی می‌کند.
مار گفت: -پیش آدم‌ها هم احساس تنهایی می‌کنی.
شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر به‌اش گفت: -تو چه جانور بامزه‌ای هستی! مثل یک انگشت، باریکی.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهریار کوچولو لب‌خندی زد و گفت: -نه چندان... پا هم که نداری. حتا راه هم نمی‌تونی بری...
-من می‌تونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتی‌یی هم نتونی بری.
مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر می‌گردانم اما تو پاکی و از یک سیّاره‌ی دیگر آمده‌ای...
شهریار کوچولو جوابی بش نداد.
-تو رو این زمین خارایی آن‌قدر ضعیفی که به حالت رحمم می‌آید. روزی‌روزگاری اگر دلت خیلی هوای اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم... من می‌توانم...
شهریار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همه‌ی حرف‌هایت را به صورت معما درمی‌آری؟

مار گفت: -حلّال همه‌ی معماهام من.


 
Comments (7) | | 06:01 PM


نمیدونم پیش خودم چی فکر کرده بودم....
به هر حال تموم شد ...
کند همجنس با همجنس پرواز


 
Comments (1) | | 05:47 PM
سه شنبه، 1 دیماه 1388


تا حال شده از شدت عصبانیت عصبانی بشی؟
تا حال شده از شدت خستگی خسته بشی ؟
تا حالا شده از شدت عصبانیت خسته بشی ؟
تا حال شده از شدت خستگی عصبانی بشی ؟
تا حالا شده خسبانی بشی ؟
حال غریبیه ...
نذار به اونجا بررسی ...
این جمله یه که الان 8 ماهه دارم با خودم تکرار میکنم و هر روز بیشتر در خسبانیت فرو میرم ...
کمک ...
ایا الناس .. کمک کنید ...
ک
م
ک


 
Comments (1) | | 11:39 AM
پنجشنبه، 26 آذرماه 1388


salam


 
Comments (9) | | 11:48 AM
سه شنبه، 10 آذرماه 1388


خدمت اساتید محترم خانم ...
تکلیف خودتون رو مشخص کنید
میخواید از این استاد باحال ها باشید که خوب درس میدن و حضور غیاب نمیکنن و کاری به کار دانشجو ندارن و هیچکس رو نمیشناسن و همه دانشجوها هم دوستشون دارن؟
یا شبیه استادهای عقده ای درسهای عمومی که 3 بار تو یه جلسه حضور غیاب میکنن و همش گیر میدن و جون آدم رو بالا میارن تا نمره بدن و درسشون هم به لعنت خدا نمیارزه ...

از اون ور میگه من حضور غیاب نمیکنم ... از اینور قیافه ی آدم رو حفظ میکنه گیر میده که جلسه پیش کجا بودی و چرا 15 جلسه یکبار میای سر کلاس و تازه حرف هم میزنی ...
تازه با توجه به خانم بودنش هی پشت چشم هم نازک میکنه ....
ایش ...


 
Comments (2) | | 10:57 AM