روی صندلی نشستم و کتاب میخونم
نگام به صفحات کتابه و اخمام تو هم
چند متر جلو تر روبروم یه دیواره که یه دختر و یه پسر کوچولو آونجا دارن بازی میکنن
هر دو 2 یا 3 ساله اند و هر دو هم قد
دختره این طرف دیوار وایستاده و به خیال خودش از دست پسرک مخفی شده و داره دالی موشه بازی میکنه
و پسرک مرتب میاد این ور دیوار نگاهی میکنه لبخند شیطنت آمیزی میزنه و میدوه اونور دیوار و دختر کوچولو از این که پسره ناگهانی میاد و میره و به اصطلاح اون رو میترسونه و داره باهاش بازی میکنه به شدت هیجان زده است و هر بار که پسر فرار میکنه و میره اونور دیوار از ته دل میخنده و ذوق میکنه.
اما پسره برای خوشحال کردن دختره این کار رو نمیکنه و اصلا قصدش بازی کردن با دوست خودش نیست ... پروسه ای که اتفاق میوفته و باعث میشه دختر کوچولوی ما احساس کنه که الان یه پسر هم سن و هم قدش داره دلش رو با بازی کردن میبره اینه
پسره میاد این ور دیوار ... منو رو دید میزنه ... نگاه من از رو کتاب برداشته میشه و به محض اینکه نگاهم به پسره میوفته وبا لبخندم بهش میگم" ای شیطون داری چی کار میکنی؟" پسره نیشش باز میشه و میدوه میره اونور دیوار و قایم میشه و دوباره میاد منتظر نگاه من میشه تامن نگاهم از روی کتاب بردارم و نگاهش کنم ...
معشوقه معشوقه ام به او گفته است که از دیدن او با دیگر معشوفه هایش بسیار لذت میبرد
و همیشه از او با آغوش باز استقبال میکند
و از دید معشوقه من این موضوع بسیار کوول است
پیدا کنید تصمیم معشوقه سوم را
فک کنم دعوا کردن برای من و تو دیگه یه جور بازی و تفریح شده ...
عین بازی خروس جنگی
گوشه های دامنشو بالا گرفته
بخ ترتیب که یک دو قدم بر میداره
دور خودش میچرخه
آروم آروم شونه هاشو به ترتیب بالا میندازه و میرقصه
از دور که ببینی فکر میکنی یه دختر 18 ساله است که تازه عاشق شده و داره شنگولی میکنه
ولی در واقع مامان منه که داره حرفهای من رو به صورت آواز میخونه و میرقصه
دختر لپ گلی نه تنها از جملات امری و همراه با عصبانیت نمیترسد
بلکه به شدت در مقابل آن عکس العمل ناخوشایند نشان میدهد ....