اینم از هری پاتر
من از خانم ولینگ ممنونم
ولی احساس میکنم کتاب هفت یه کم سمبل شده بود
کوتاه بود
امیدوارم بر خلاف گفته اش باز هم کتاب بنویسه
پ.ن : درگذشت جانسوز ... دابی - فرد - لوپین و تانکس و به خصوص پرفسور اسنیپ رو از ته دل تسلیت میگم
من که برای اسنیپ واقعا گریه کردم و به شخصه هنوز عذا دارم
روحشان شاد ....
متاسفم ولی کاری از دست کسی بر نمیاد
به جز همدردی
بگو بگو که چه کارت کنم بگو، که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو که شکارت کنم بگو، که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
ببین ببین که فغانت کنم ببین، که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین که نشانت کنم ببین، که نشانت کنم ز فتنه کینم و آه
نماز شام غریبان چو گریه آغازم به مویههای غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من به کوی میکده دیگر علم برافرازم
بیا بیا که نگارت شوم بیا، که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا به زیارت شوم بیا، به زیارت شوم چو خسته پایم و آه
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود که قرعهی دولت به نام ما افتد
شکن شکن که شیارت کنم شکن، که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه
شکن شکن چه شرارت کنم شکن، چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور
بیا بیا که نگارت شوم بیا، که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را
بیا بیا به زیارت شوم بیا، به زیارت شوم چو خسته پایم و آه
ببین ببین که فغانت کنم ببین، که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را
ببین ببین که نشانت کنم ببین، که نشانت کنم ز فتتنه کینم و آه
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
به نیمهشب اگرت آفتاب میباید ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود که قرعه دولت به نام ما افتد
بگو بگو که چه کارت کنم بگو، که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو که شکارت کنم بگو، که شکارت کنم به غمزه مویم و آه
نماز شام غریبان چو گریه آغازم به مویههای غریبانه قصه پردازم
به نیمهشب اگرت آفتاب میباید ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود که قرعه دولت به نام ما افتد
هری پاتر هفت
ترجمه خیلی توپی نداره ولی برای کسانی که معتادن و دارن درد خماری میکشن خوبه
ممنون از مترجمانش
وقت گذاشتن برای خانواده میدونی یعنی چی؟
اینکه از بودن و رفتن و گشتن با خانواده ات لذت ببری و گذر زمان رو احساس نکنی!
با مامانت شن بازی کنی
با خواهرت ماهی کوچولو بگیری
با خاله ات بری خرید
با پدرت سر عوض کردن فامیلی مامان غش غش بخند
لذت دارد ...
ما بسیار خوش به حالمان شده که از دوران بلوغ درامدیم گویا ...
فهمیدی آقای سرخ روئه شیکم گنده چرا ستاره ها رو جمع میکرد؟
فهمیدی به چه کارش میومد؟
به این کار که دارا بشه
فهمیدی دارا شدن به چه دردش میخورد؟
اینکه تعداد ستاره ها رو بنویسه رو یه تیکه کاغذ ... کاغذ رو بذاره تو کشوی میزش ... در کشو رو قفل کنه ... کلیدشم بذاره تو جبیش! ...
از این مهم تر؟
ok, it's over now!
lets play new game!
برای ما همان بس که موضوع نوشته شما باشیممممم!!!!
اینجانب دختری ایرانی بیچاره طفلکی
عاجزانه ... عاجزانه ... عاجزانه ( سه بار ) از خانم جی کی رو لینگ میخوام که تو رو خدا هری رو نکش
خواهش میکنم ... من میخوام برای تمام عمرم این کتاب رو بخونم و هی به همه هدیه بدم
این کتاب یکی از لذت های زندگی منه!
خواهش میکنم زهرش نکنید خانم رو لینگ ... هری باید زنده بمونه!
بابا جون ولدمورت هست ... اسنیپ هست ... آمبریج کوفتی ... اون ریتا اسکیتر خاک بر سر ... یا لوسیوس مالفوی و زنش و سیسلیا هزار یه مرگ خوار اونجا هستن ... چرا هری؟
دامبلدور رو کشتی دلت خنک نشد؟!
خواهش میکنم نکشش ...خواهشی التماسانه
جون مادرت نکن اینکارو
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
برای اینکه احساس قدرت و بزرگی کنی ... نیازی نیست که خیلی چیزها بلد بشی یا خیلی خودکشی کنی که مثلا پله های ترقی رو هی بری بالا.
کافیه با آدمهایی که از تو قدرتمند تر نیستند ارتباط بر قرار کنی و از اون دسته که این احساس رو به تو میدن که عقبی دوری کنی!
اون وقت خودت با چشمای خودت میبینی که دنیا بر طرز عجیبی ساده میشه و همه آدمها یه مشت رعیت به حساب میان!
پ.ن: راجع به اخترک اول صحبت میکنم! سوتفاهم نشه خدا نکرده!
- یک هفته وقت دارم که کوهانم رو از لذت پر کنم و ببرم
- کوهانت کجاست؟ تو لپاته؟
- دو نقطه دی
بهتر نیست به این هم فکر کنیم و توجه کنیم که :
رفتار خیلی از آدمها از روی خریت و سادگی شون نیست ...
و رفتار خیلی از آدمهای دیگه حاکی از قدرت و بزرگی شون نیست ... باید به این فکر کرد که شاید از یه جا دیگه آب میخوره!
کمتر( یا بهتر بگم هنوز) برام اتفاق نیوفتاده که هفته اول آشنایی با کسی در موردش نظری بدم و بعد از گذشت ماهها یا حتی سالها نظرم تغییر کنه و یا بگم اشتباه کردم ...
یه چیزایی تو مای های ندای دل و حس ششم و این حرفام خوب کار میکنه گویا!
البته نکته مهم اینه که این نظر فقط در هفته اول درست جواب میده و نه دوم و سوم و .... الان!
اینکه آدم از شدت تنهایی دست به دامن خاله اش بشه تا باهاش بره خرید و دست اخر هم ناکام و تنها بره پاساژ ونک یعنی چی؟
نه میخوام بدونم میزان بدبختنی و تنهاییم در چه حدده؟!