سه شنبه، 20 تیرماه 1385





 
Comments (9) | | 10:32 PM
دوشنبه، 19 تیرماه 1385


روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی امیر کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدت‌ه‌ا تو دلش به‌اش فکر کرده باشد یک‌هو بی مقدمه از من پرسید:
-گوسفندی که بُتّه ها را بخوره گل ها را هم می‌خوره؟
-گوسفند هرچه گیرش بیاید می‌خوره.
-حتی گل‌هایی را هم که خار دارن؟
-آره، حتا گل‌هایی را هم که خار دارن.
-پس خارا فایده‌شون چیه؟
نمی دونستم؟ یکی از آن: سخت گرفتار باز کردن یک مهره‌ی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو می‌بردم خرابیِ کار به آن سادگی‌ها هم که خیال می‌کردم نیست برج زهرمار شده‌بودم و ذخیره‌ی آبم هم که داشت ته می‌کشید بیش‌تر به وحشتم می‌انداخت.
-پس خارا فایده‌شون چیه؟

امیر کوچولو وقتی سوالی را می‌کشید وسط دیگر به این مفتی‌ها دست بر نمی‌داشت. مهره پاک کلافه‌ام کرده بود. همین جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هیچ کوفتی نمی‌خورند. آن‌ها فقط نشانه‌ی بدجنسی گلان.
-دِ!
و پس از لحظه‌یی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
-حرفت را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعیفند. بی شیله‌پیله‌اند. سعی می‌کنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می‌کنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشت‌آوری می‌شوند...

لام تا کام به‌اش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم می‌گفتم: «اگر این مهره‌ی لعنتی همین جور بخواهد لج کند با یک ضربه‌ی چکش حسابش را می‌رسم.» اما امیر کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
-تو فکر می‌کنی گل‌ها...
من باز همان جور بی‌توجه گفتم:
-ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمی‌کنم! آخر من گرفتار هزار مساله‌ی مهم‌تر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مساله‌ی مهم!

مرا می‌دید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت می‌آمد خم شده‌ام.
-مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بی‌رحمانه می‌گفت:
-تو همه چیز را به هم می‌ریزی... همه چیز را قاتی می‌کنی!
حسابی از کوره در رفته‌بود.

موهای طلایی طلائیش تو باد می‌جنبید.
-اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی می‌کند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ وقت یک ستاره‌را تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده. او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچه!
-یک چی؟
-یک قارچ!
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شده‌بود:
-کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.

حالا دیگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سیاره‌ای، رو سیاره‌ی من، زمین، امیر کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گفت یک تجیر می‌کشم... خودم...» بیش از این نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را به‌اش برسانم یا به‌اش بپیوندم...p چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!


 
Comments (29) | | 11:42 PM


نمیدونم ...
شاید همین روزا همه این 2 3 سال رو پاک کنم و سعی کنم فک کنم هیچ وقت نبوده ..
ولی تو بگو .... میتونم؟ ...
ولی باور کن میخوام برم گم شم ..
همین


 
Comments (0) | | 09:32 PM


میگم این چیه؟
میگه میتونی ببینی وبلاگت چند می ارزه
میگم ... مال من پشیزی نمی ارزه ...
میگه خوب مال بقیه رو ببین
.
.
.


 
Comments (0) | | 09:21 PM
شنبه، 17 تیرماه 1385


هوا خنک و شبها کمی سرد ....
سبزه و درخت فراوان و زیبا ...
هوای خواب آور ...
سرعت اینترنت افتضاح ....
و دلتنگی ....
د
ل
ت
ن
گ
ی
.
.
.


 
Comments (28) | | 10:50 PM
چهارشنبه، 14 تیرماه 1385


bavar nemikoni ag ebegam emrooz chejoori geryam gereft fek kon mad eye moody dasht telesme krishio ro roo ye ankaboot ejra mikard man zar zar zadam zire gerye ... :))

------------------
*vasat khooneye nime khali daram barat minevisam
akharin roozi ke dar in khane va in shahr zendegi mikonam
delam keyli gerefte


 
Comments (27) | | 10:27 PM


42-15885378.jpg

آقا این رو چه جوری میکشن؟
وای ..مردم دو خط تایپ کردم ...


 
Comments (64) | | 03:28 PM
دوشنبه، 12 تیرماه 1385


PE-032-0904.jpg


 
Comments (1) | | 03:24 PM


shirin e khoshhal behetoon salam mikone ..
felan lable farsi nadaram ke farsi type konam ...
vali shirin e khoshhal behetoon salam mikone ...

 
Comments (5109) | | 02:19 PM
یکشنبه، 11 تیرماه 1385


اتاقم پر از شیشه خورده است ...
جارو هم فعلا نداریم ....
واسه همین کف پاهام شده مثل اسیرهای جنگی که پا برهته راشون مببرن ...
تو که میدونی من با دمپایی و اصولا هر چیزی که پا رو مبپوشونه میونه ندارم
انگشت کوچیکه هم هنوز همونطوره ...
اوی اوی اوی
در آستانه هجرت .. بدجوری چلاقم ...


 
Comments (157) | | 04:07 PM
شنبه، 10 تیرماه 1385


بدم میاد از این دروازه بان پرتقال ...
ایش ...
از شی هم به همون اندازه که نه ... ولی دیگه مثل فبل نخواهم بود ..
دیگه تموم شد ... احساساتم رو در باره تو کشتم ای شی ....
امیدوارم ... پرتقال تو بازی بعدیش سوراخ سوراخ بشه ... نکبت


* بمیرم الهی تیم هری پاتر اینا باخت


 
Comments (68) | | 10:43 PM