The inequity of fate
The pains of love and hate
The heart-sick memories
That brought you to your knees
And the times when we were young
When life seemed so long
Now you are left alone
Where did it all go wrong
Day after day
You burned it all away
(and it's too late)
All the hate that feeds your needs
All the sickness you conceive
All the horror you create
Will bring you to your knees
حال عجیبی دارم ...
در تمام طول عمرم احساسی که الان دارم رو تجربه نکرده بودم ...
شدیدا نیاز دارم به تنها بودن ...
به اینکه صدایی جز صدای خودم و آلبوم های مورد علاقه ام به گوشم نرسد ...
از رومنس بسیار گریزان شده ام ...
از دعواو مرافه نیز به همان میزان ...
از میهمانی و دردر به همان میزان قبل ...
احساس کوفتکی شدید دارم ...
امروز بعد دردی طاقت فرسا ناشی از ترک اعتیاد ارامشی تجربه کردم رویایی ...
روی تختم دراز کشیده بودم و اناتما میخوند ..
موسیقی کم کم هوا شد و من به خوابی خوش رفتم ...
وقتی بیدار شدم ... احساس کردم حالم خوب شده ...
ولی شنیدن صدای اعضای خانه همانا و دود شدن خواب رویایی همانا و برگشت به واقعیت همان .
...
حالم خوب نیست ..
حالم بد هم نیست ...
حالم هیچ است ... هیچ ...
حالم میز است و صندلی ...
حالم آدامس خرسی و رانی نیست ...
حالم اسفالت خیابان است ...
حالم خنده و حتی گریه نیست ...
حالم نگاههای بیتفاوت است ...
نمی دونم حالم چشه!!!!
وسط جمع و جور کردن بند و بساطم دو تا تقویم پیدا کردم ...
مربوط به سالهای 78 و 79 ...
رندم ورق زدم و بعضی هاشو نوشتم ...
حال و روزمو ببین فقط بخند ... در 17 18 سالگی ...
یکشنبه 10 مرداد سال 1378
سلام ... امروز الهه اینجا بود ... ساعت 2 تا 4 کلاس داشتم ... یه کتاب الهه داد به شیما با اسم پیشگویی اسمانی ... میگه قشنگه . راستی ناناز میخواد عروسی بگیره . من دوباره حوصله ام سر رفته.
سه شنبه 12 مرداد سال 1378
سلام امروز مامان و شیما رفتن کلاس رانندگی ... من و پری شاد ماندیم تنها ... راستی فردا عقده سارای خاله جمیله است ... سکته نکردی؟ من که شکه شدم ... امسال عروسی زیاد داریم.
دوشنبه 29 شهریور سال 1378
سلام ... من هنوز نتونستم ارتباط از دست رفته بیان خودمو مامان رو بدست بیارم ... حالا ببینیم چی میشه ...
شیما قرار بود براه امتحان رانندگی بده ولی نرفته ... من امروز هم با الهه کلاس دارم ... باز دوباره الگوریتم و فلوچارت شروع شد . الان مامان پایینه ... من بالام ... شیما رفته حموم ... پری شاد هم رفته کنار پنجره میگی شاچی بیا ... نمیدونم چرا تو کوچه دنبال شیما میگرده!!!
شنبه 10 مهر 1378
سلام . حال شما ؟ امروز یک آقایی به اسم حاتمی اومد سرمون که نمیدونی چی بود ... ریاضی داشت از کله اش میزد بیرون .... به هر حال آقای اسلامی امروز یک پلی کپی داد که 100 تا سئوال داره ... باید برای فردا حل کنم .اسلامی خیلی تند درس میده ... من سختمه بنویسم .... دلم برای تبسم تنگ شده .
چهارشنبه 26 مهر 1378
امروز آقای قاسمی اومد سرمان ... چه بوی عطری میده ... من با بچه ها درگیر شدم و همه شان با من بد شدند ...
امروز انتخابات شورا هم بود که من انتخاب نشدم ... نمیدونم چرا خانم سینکی اون حرف رو به من زد به هر حال کلی گریه کردم حالا دیگه زیاد مهم نیست.
یکشنبه 16 آبان 1378
سلام ... حالت چطور است؟ امروز در مدرسه درس خواندم که جالب بود ... اسلامی نیامده بود . جالب است که فردا 50 تا تست فیزیک باید بزنم که اصلا جالب نیست ... از عربشاهی بدم میاد. بسیار خسته ام و بی حوصله.
چهار شنبه 20 بهمن 1378
سلام ... چی بگم .. درسه های این ترم همه سخت است ... این دو هفته عین زهر مار بود. از نارانی با اون چشمای چپش متنفرم ... حسابان هم که امروز درس داد سخت بود . فردا آقای مهاجرانی میخواد بیاد صحبت کنه برامون .
نمیدونم کیه .. از نظر درسی بسیار عقب هستم . هنوز لای شیمی رو باز نکردم . فیزیکم که اصلا باز نکردم . تازه حسابان هم دست و پا شکسته بلدم . از این مدرسه متنفرم . از بچه هاش بدم میاد البته نه همه شاید تقریبا نصف .آقای نارانی روی همه درسام تاثیر گذاشته و هیچ کدوم رو نمیتونم بخونم . دلم برای مدرسه و بچه های فبلی تنگ شده . این موس لعنتی هم که ادا در میاره .. کلا از همه چیز خسته شدم و فضا بسیار مناسب است برای گریه کردن ... پس فعلا ....
Feel the heat below my feet
I have to go, no time to sleep
Can't believe the things you say
I turn my head and walk away
You make me sick - you make me nervous
Times had gone when you would say
This is the one and seize the day
Times had gone for honesty
My victory is your defeat
Can't you see you've been mistaken
In my life I decide and it turns me on,
How I am, how I live, who I love
In my way I feel strong and it turns my on
In my life, I decide, I decide
I decide
I decide
All you do you can't deny
It's waste of time, waste of life
Can I suggest that you invest
In something more than hopelessness
Before you know the ride is over
In my life I decide and it turns me on,
How I am, how I live, who I love
In my way I feel strong and it turns my on
In my life, I decide, I decide
It's up to you if you give it up
It's up to you if you won't stop
It's up to you if you give it up
It's up to you if you won't stop
It's up to you if you give it up, give it up
It's up to you if you won't stop
It's up to you if you give it up, give it up
It's up to you
It's up to you...
The record shows that you're dead but you're still living
Every time you have died you have been given
Another chance to fix your bad attitude
And make a move, it's up to you
It's up to you if we give it up, give it up
It's up to you if we give it up, give it up
It's up to you
It's up to you
YOU...
Give it up
Give it up
Give it up
Give it up
Give it up
Give it up
Give it up
Give it up
حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم ...
میترسم به سن پیری رسیده باشم و دیگه نتونم شور و حال جوونی رو داشته باشم ...
خدا کنه یه افسردگی زودگذر باشه ...
هنوز زوده بخوام این همه سال رو این طور بی حوصله بگذرونم ...
قبل از پیشرفت تکنولوژی همه میگفتن ...
من حالیم نبود .. هر چی دهنم اومد گفتم ....
حالا باید بگیم .. هر چی دهنم اومد نوشتم :))
ولی پیشرفت تکنولوژی باعث شده که تو کارت سخت تر بشه
یعنی اگه قدیما به خودت میگی فراموش کن
حالا باید بگی ... فراموش کن ... آرشیوت رو هم پاک کن ..
تازه یه بدی دیگه هم داره ...
اینکه مستنده و نمیتونی به خودت و دیگران بگی من کی گفتم؟
فکر میکنم ... شکننده ترین جملاتی که میتونه یه رابطه رو نابود کنه این باشه بگی راجع به گذشته اشتباه کردی ... یا مثلا فلانی راست میگفت که تو اینطوری هستی ... یا من در مورد تو اشتباه کرده بودم ...
بله .... فکر میکنم این جملات میتونه تمام مدت رابطه خوب رو هم زیر سئوال ببره و فقط مربوط به دعوا یا اون لحظه نشه ...
بله .. همینطوره ...
آهای ایا الناس ..
از من به شما نصیحت ..
حرف باد هواست ...
باد هوا ...
دست پیش گرفتن اسونه ...
گردونه رو چرخوندنم هم آسونه ...
فیلم بازی کردنم که دیگه از همش راحتتر ...
ولی با تو نه دست پیش گرفتنم میاد ..
نه گردونه چرخنودنم میاد ..
و نه خوشم میاد برات فیلم بازی کنم
نمیدونم ... شاید چون دوستمی ...
حالا تو هی برو وبلاگ بنویس
تصمیم گرفتم از این لحظه که دیگه
در این دنیا نباشم ...
نمیدونم چی میشه و کجا میره ...
دوستم میگه خوب نیست ..
ولی درک نمیکنه که شرایط فعلی برام قابل تحمل نیست ...
اره ... بهتره تو این دنیا نباشم ...
من میرم به سرزمین رویاها ...
مگه نه اینکه من فرمانروای زندگی خودم هستم ...
میبرمش به اونجا ...
بای بای
* فقط نمیدونم چرا دماغم هی میخاره
نمیدونم
دندونمه میزنه بگوشم ...
یا گوشمه میزنه به دندونم ...
ولی میدونم که نه میخوام بشنوم ...
و نه میخوام بجوم ...
حالا خانم لوییز ال هی ... بگو ببینم دردم چیه؟
بابا جون ...
ارشیو بده ... میدونم
ولی از اون بدتر به آرشیو لینک دادن بده ...
ادم چند تا پست پاینن تر رو میخونه .. حالش بد میشه خب ...
بابا جون ...
نکنید خب ....
اصلا نا
میخوام یه گور بکنم ...
یه گور اینترنتی ...
یه گور که مثل خود اینترنت همه جایی باشه ...
مکان خاص نداشته باشه ...
بشه از همه جای دنیا توش گور کرد ...
اندازه گور هم نا محدود
بعد میخوام گور کنم ..
همه چیزایی که تو اینترنت هست و منو عذاب میده ...
با اینکه ارشیو ذهن ادم .. همیشه جلو چشم نیست
خیلی وقت ها دلت میخواد مثل جیم کری بری و پاکش کنی
لعنت به ارشیو اینترنتی که همیشه جلو روته ..
آره ...
باید همه رو گور کنم ....
هوا تاریک شده ...
روی تراس نشسته ام ..
هوا خوب است ....
به دیوار تکیه دادم ...
تنها صدا .. صدای برگ درختان باغ کنار است ...
روزهای گذشته را به خاطر میاورم ...
از زمان گودکی تا به امروز ...
چهره ها ...
نگاه ها ...
صحبت ها ...
خنده ها ...
گریه ها ...
احساس غرور کردن ها ..
احساس شکست کردن ها ...
کودک شدن ها ....
بزرگ شدن ها ....
بازی ها ...
شکستن ها ...
بند زنی کردن ها ..
دوست بودن ها ...
دوست داشتن ها ...
مردن ها ...
زندگی کردن ها ..
این ها و آن ها ...
خاطرات زیبا و زشت را مرور میکنم ...
و آرام آرام اشک میریزم ....
ای کاش بعدی به نام زمان وجود نداشت و وجودی به نام خاطره ....
شب شده ..
روی تراس هستم ...
با خود تکرار میکنم ..
یادت هست؟
دوباره و دوباره و دوباره ....
F* this life ...
هر روز که به تاریخ رفتن نزدیک میشوم
بیشتر باور میکنم که دارم میرم ...
و ترسی که با خاطر عدم باور معلوم نبود چه جوریه ..
هی خودش رو بیشتر نشون میده ...
واقعا دارم میرم ..
میترسم ...
حرفم رو پس میگیرم ..
من بچه نمیخوام ...
مخصوصا بچه ای که شب نتونه تنهایی بخوابه
خواهرم کوچک است ...
تنها نمیتواند به خواب برود ...
اکنون به دور از پدر و مادر
دست های مرا جستجو میکند
و بهانه میگیرد ...
می گویی چه کنم ؟
امروز یک مرتبه به غمی عمیق فرو رفتم
ای کاش عقل جن داشتم و مدت پیش سراغت می آمدم ...
چقدر دلم میخواست ...
چقدر هوای تو را داشتم ...
افسوس که بسیار دیر شده ...
و داشتن تو هر لحظه سختتر ..
دیدی عزیزم ... آخرش هم کسی نبرد این آشغال ها رو بذاره دم در ..
اخرش هم خودت باید ببری عزیزم
شما را به آنچه ایمان دارید قسم ...
کتابهای هری پاتر مرا بیاورید برایم ....
هری پاتر خونم کم شده ...
شهر کتاب دم خونمون ترجمه ویدا اسلامی رو نداره ...
تو رو به خودتون ...
هری پاترامو بدین ...
تو دود درست کن بده هوا ...
من شکلشو به خاطرم میسپارم
بعدن عینشو برات درست میکنم
خا؟
ایام میگذرد
ابر سنگین میشود
شب خسته می آید
ماه پنهان میشود
آن بی ستاره گریه میکند
قیافه دو سال پیش خودم رو بیشتر دوست دارم ...
فقط نمیتونم تغییری که تو این دو سال کردم رو پیدا کنم تا برش گردونم ...
اصلا نمیدونم قابل برگشت هست یا نه ...
در شهری کوچک در شمال کشور به سر میبرم
پدر و مادر تصمیم گرفته اند دوره باز نشستگی سرشار از آرامش برای خود رقم بزنند ...
و من نیز به ناچار تابع جمعم ....
انجا بسیار کوچک است ... بسیار ...
و من بسیار تنها ...

