بدم میاد از آدمهای عقده ای و حسودی که جلوتر از نوک دماغشون رو نمیبینن، و احساس میکنن برای صحبت کردن با آدمها باید پاشون رو ور دارن و زیر پاشون رو نگاه کنن.
ولی از آدم های فضول بیشتر بدم میاد.
اییش
ک...
ک ...
ک ...
چ ......
م....
پ....
...
...
.
.
.
......
همش از اینا میگه ..
ایش
Think of me very scientifically
Share your thoughts with me
Send them over land and see
They seep through walls
Echo down abandoned halls
Let me see your joy and fear
How can it be we never see
What we have until it's gone
Why is it so we never know
What we have until it's gone
The more I try, all the faster you'll slip by
So vaporize
Slide to me like liquid ice
I can see into your eyes
Why is it so we never know
What we have until it's gone
Until we burn we never learn
What we have until it's gone
Scientifically
Scientifically
I can see into your eyes
The deepest blue of winter skies
Why is it so we never know
What we have until it's gone
Until we burn we never learn
What we have until it's gone
- نکن این کار رو .. خوب نیست
- چرا؟ مگه من چمه؟
- تو چیزیت نیست اما
منم چیزیم نیست پس نکن ...
شما با هم زاده شده اید و باید پیوسته با هم باشید.
با هم باشید تا آن هنگام که مرگ بالهایتان را در بر گیرد.
اما بگذارید با هم بودنتان را فضایی در بین باشد تا بادهای آسمان میان شما به رقص و پایکوبی درآیند
یکدیگر را دوست بدارید اما از عشق زنجیر مسازید
جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.
از نان خود به یکدیگر قرض دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید
به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشد.
همچون سیمهای عود که هر یک در مقام خود تنهاست اما با هم به یک آهنگ مترنمند
دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.
زیرا تنها دست زندگیست که میتواند دلهای شما را در خود نگه دارد
در کنار یکدیگر بایستید اما نه بسیار نزدیک
از انکه ستونها معبد به جدایی بار بهتر کشند و بلوط و سرو در سایه ی هم به کمال رویش نرسند.
تایپ شده توسط یک دختر دریده ...
فرزندان شما در حقیقت فرزندان شما نیستند
آنها دختران و پسران زندگی اند در سودای خویش
آنها از کوجه وجود شما میگذرند اما به شما تعلق ندارند.
عشق خود را به آنها نثار کنید اما اندیشه هایتان را برای خود نگه دارید
زیرا که آنان را نیز برای خود اندیشه ای دیگر است
جسم آنها را در خانه خود مسکن دهید اما روح آنها را آزاد بگذارید
زیرا روح آنان در خانه فردا زیست خواهد کرد که شما حتی در رویا هم نمیتوانید به دیدن آن بروید
ممکن است تلاش کنید شبیه به آنان باشید اما مکوشید آنان را مانند خود بار بیاورید.
زیرا زمان به عقب باز نخواهد گشت و با دیروز درنگ نخواهد کرد.