دوشنبه، 10 بهمنماه 1384


حالا صبر کن
ببینیم تا اون موقع خدا چقدر بزرگ میشه
اصلا ببینیم خدا بزرگ میشه یا آب میره
هر چی خدا بخواد هومن میشه نه ببخشید همون میشه
شاید خدا خواست و تو مردی
هاهاها


 
Comments (1) | | 04:02 PM


آخه یکی نیست بگه
تو چیییییی تو خودت دیدی
اینا هیچی نوفهمن اصلا


 
Comments (25) | | 03:16 PM
یکشنبه، 9 بهمنماه 1384


هه
این شعر رو ببین چه ...شره
میگه امون بده
منم همون
بابا لامسب امون بده
ایش


 
Comments (250) | | 12:25 AM
شنبه، 8 بهمنماه 1384


میگن دوستت داریم
میگن به صلاحته
میگن تو نمیفهمی
میگن تو بچه ای
میگن خوشبخت میشی
میگم من بخوام بدبخت شم کیو باید ببینم
میگن دست شما درد نکنه
خلاصه که میگن هر چی ما بگیم همونه
خودتو خسته نکن
تو مال مایی و ما تصمیم میگیریم چپ بری یا راست
تا حالا هر چی قسر در رفتی بسه
اشکام پاک میکنن و میگن گریه نکن عزیزم
به زودی عادت میکنی
.
.
.
عادت میکنم


 
Comments (25) | | 10:38 PM


چی بگم
زندگیم شده حول و حراص بی وقفه
از تحملم حارجه
هر چی سعی میکنم که به روی خودم نیارم و خودمو بزنم به بی خیالی و بگم بخندم باز کم میارم
دائم خودمو در حالتی میبینم که دارم لز یه بلندی پرت میشم پایین
گفتم که از تحملم خارجه
دلم میخواد بخوابم و دیگه چشمام رو باز نکنم
دیگه نسبت به کلمه شیرین حساس نباشم
حتی اگه همه با هم فریاد بزنن شیرین
باز هم من بخوابم و نشنوم چی میگن و چی میخوان
خسته ام


 
Comments (29) | | 10:28 PM
چهارشنبه، 5 بهمنماه 1384


هنوز منتظرم


 
Comments (4) | | 09:35 PM
سه شنبه، 4 بهمنماه 1384


آهای ایا الناس رو زمین نبال رویاهاتون نگردین
گشتیم نبود
نگرد نیست
البته گفتگو نداره که میشه به شبه رویا نزدیک شد


 
Comments (43) | | 02:21 PM


چقدر جالب
بعضی مواقع حقیقت ها پیچ میخورند یا به قول تو من پیچشان میدهم
به این نکته حیرت آور امروز پی بردم
ساده نگاه کنیم رو سهراب قبلا گفته بود
نه؟


 
Comments (29) | | 01:56 AM


چقدر جالب
ما انسانها
با دیدن چند خط فنگیلیش باتری خالی و پر میکنیم
من مدتهاست که به خودم آموزش میدهم انسان نباشم
هنوز مانده


 
Comments (62) | | 01:19 AM
دوشنبه، 3 بهمنماه 1384


آره حقیقت تلخه
عین ته خیار
ولی کیو دیدی که وقتی ته خیار رو خورد تف نکنه
بعضی از حقیقت ها رو باید تف کرد
باید روش یه شیرین خورد
انسانها این حقیقت شیرین رو فراموش کرده اند
د یالا تف کن


 
Comments (0) | | 09:41 PM


امروز چند بار گفتم پدر سگ و نکبت
خواهرم هر بار زبانش را گاز گرفت به من گفت که به مادر نمی گوید که من گفته ام پدر سگ نکبت
حالا من به او میگویم باشه منم نمیگم


 
Comments (52) | | 06:55 PM


من فهمیدم که میشه زمان رو خورد و حرف زد
یا زمان رو خورد و یه کار دیگه کرد
خلاصه که میشه زمان رو طوری خورد که عوض 24 ساعت 2 ساعت بگذره
سخته ولی میشه


 
Comments (67) | | 06:52 PM


میگویند در زمانهای قدیم یارویی بود که میخواست با خدا کل کل کند
کوهی از خوراکی تهیه کرد و گفت من روزی بندگانت را میدهم
خدا گفت اره؟ و پوزخندی زد
بعد یه آقا نهنگه اومد و به یه نیم قئرت همه رو خورد
بعد یارو به خدا گفت
خدا جونم نگاه هنوز یه قورت و نیمشم باقیه
بگذریم که یارو کی بود و نهنگ چی بود
خدا کجا بود
و کی این چاخان پاخان خا رو سرهم کرده
میشه گفت این داستان آموزنده است
نه؟


 
Comments (57) | | 06:51 PM


جون من نگا کن بهمن ماه رو چه جوری نوشته این آقا حمید
نه جون من نگاه کن
ازش تشکر میکنم
باعث شده لبخند بزنم بعد از مدتها


 
Comments (29) | | 12:30 AM


به من می گوید : تو زندگیت جهمنم هست
میگوید تو بدبخت هستی
میگوید بدبخت حششیشی
ها ها ها
توجه داشته باشید من معتادی هستم خطرناک و لجن
اگه او گفته لابد هستم دیگر
آخر میدانید دنیا بر روی حرفهای او می چرخد
اگر به خورشید بگوید طلوع نکن همه در ظلمت به سر خواهیم برد
ها ها ها ها
برایش آرزوی خوشبختی میکنم
ها ها ها ها


 
Comments (254) | | 12:22 AM
یکشنبه، 2 بهمنماه 1384


خواهرم کوچک است
بسیار کوچکتر از من
خواهرم تنها همدم من است
بسیار راهنماییم میکند
خواهرم کوچک است ولی حرفم را می فهمد
بیش از تمام بزرگان


 
Comments (263) | | 12:54 PM
شنبه، 1 بهمنماه 1384


پدر و مادرم را دوست دارم
زیباترین و دوست داشتنی ترین و مقدس ترین کسانی که وجود دارند در دنیای من
آنها را بسیار بسیار دوست دارم
بیش از هر چیزی در دنیا


 
Comments (4) | | 11:53 PM


یکی بیاد از این جهنم دره منو نجات بده


 
Comments (59) | | 05:26 PM


اگه کسی بهت گفت : نمیدونم
بدون یعنی نمیخوام ولی میترسم
اینکه از چی میترسه مهم نیست
و حتی اینکه میترسه هم مهم نیست
مهم اینه که نمیخواد
به این نکته مهم صبح امروز پی بردم


 
Comments (35) | | 02:22 PM
جمعه، 30 دیماه 1384


سر به را شدم
تنها شدم
تنها تر از همیشه
نه شوقی
نه انتظاری
نه تابی
نه توانی
نه انگیزه ای

باور کن خیلی طفلکی شدم


 
Comments (29) | | 11:57 PM
چهارشنبه، 28 دیماه 1384


ای کاش تو نیز
به همان اندازه که من دوستت میدارم
مرا دوست داشتی
آنوقت دنیا برای هر دوی ما زیبا بود ...


 
Comments (59) | | 04:50 PM


شاید باید دوبار به دنیا بیام
یه بار واسه تو
یه بار واسه خودم
امکانش هست؟
گاه نزدیکان ما چقدر از شایستگی این نام به دورند


 
Comments (64) | | 03:13 PM
سه شنبه، 27 دیماه 1384


آدم های احمق همیشه چوب حماقتشون رو میخورن و نمی فهمن از کجا!
ولی میدونی چی سوز داره ...
اینکه تو هم گاهی باید باهاشون بسوزی ...
راه فراری نیست ....


 
Comments (2) | | 09:14 PM
دوشنبه، 26 دیماه 1384


آخه شیرین
نمیدونم به چه زبونی بهت بگم
تو همیشه منو به یاد دختر کبریت فروش میندازی
همون قدر شبا تو خوابم یخ میزنی و هیچکی کبریت نمیخره ...
:(


 
Comments (0) | | 10:41 PM


چقدر یه آدم میتونه غیر قابل تحمل باشه
چقدر میتونه ..... و ... و .... باشه؟
تو همونی .....


 
Comments (1) | | 10:27 PM


روباه گفت: - تو اگر دوست می‌خوای خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چیه؟
روباه جواب داد: -آها! بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری میون علفا می‌شينی. من زير چشمی نگات می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبونه. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.


 
Comments (26) | | 08:35 PM
یکشنبه، 25 دیماه 1384


با این همه برف هنوز هم من به سختی لیز میخورم ...
شاید باید صبر کنم یخ بندون بشه ...
باور کن دارم سعی خودم رو میکنم ...
سخته خب ...


 
Comments (62) | | 01:10 PM
جمعه، 23 دیماه 1384


دیشب عروسی شیما بود ...
هم به آرمان هم به خواهرم تبریک میگم
امیدوارم همیشه خوش باشن ...
:*:*:*

DSC_00528.jpg


 
Comments (32) | | 07:00 PM


امیر کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
-آدم‌ها کجاند؟
-آدم‌ها؟ گمون کنم ازشون شش هفت تایی باشه. سال‌ها پیش دیدم‌شان. منتها خدا می‌دونه کجا می‌شه پیداشون کرد. باد این‌ور و اون‌ور می‌بَرَدشون؛ نه این که ریشه ندارند؟این بی‌ریشگی هم حسابی اسباب دردسرشون شده!


 
Comments (29) | | 05:45 PM
چهارشنبه، 21 دیماه 1384


مسخره ترین چیزی که در عمرم ندیده بودم رو امروز دیدم


 
Comments (27) | | 10:29 AM
سه شنبه، 20 دیماه 1384


زندگی گه شده است ...
من نیاز به عشق و هیجان دارم ...
مثل تو ...
پس چرا مال من نمیشوی تا هم عشق داشته باشم هم هیجان؟
اومده مثل بختک افتاده رو زندگی من .... صبر کن ... بیرونش میکنم ...
اونوقت هم عشق دارم هم هیجان ... حالا ببین
بلاخره که این تجارت مزخرف تموم میشه ...


 
Comments (24) | | 01:38 PM


شاید حق با مادر باشد ...
من آدم بی در و پیکری هستم لابد ..
حق با مادر است
باید زهد و پارسایی پیشه کنم ...
روزه سکوت چطوره؟
تازیانه هم باید کارساز باشه!
ولی از تو چه پنهون ترجیح میدم برم جایی که همه مثل من باشند!


 
Comments (27) | | 01:21 PM
دوشنبه، 19 دیماه 1384


مسلما وقتی یه چیزایی کم میشه و میاد پایین ...
یه چیزایی هم زیاد میشه و میره بالا ...
ولی این زیاد مهم نیس ..
مهم اونه آق معلم منی یرز اگو گفت ......
مهم همونه و بس ...


 
Comments (27) | | 02:02 PM


I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside

You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me

And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel



 
Comments (16) | | 12:32 PM
یکشنبه، 11 دیماه 1384




 
Comments (23) | | 04:18 PM