حالا صبر کن
ببینیم تا اون موقع خدا چقدر بزرگ میشه
اصلا ببینیم خدا بزرگ میشه یا آب میره
هر چی خدا بخواد هومن میشه نه ببخشید همون میشه
شاید خدا خواست و تو مردی
هاهاها
هه
این شعر رو ببین چه ...شره
میگه امون بده
منم همون
بابا لامسب امون بده
ایش
میگن دوستت داریم
میگن به صلاحته
میگن تو نمیفهمی
میگن تو بچه ای
میگن خوشبخت میشی
میگم من بخوام بدبخت شم کیو باید ببینم
میگن دست شما درد نکنه
خلاصه که میگن هر چی ما بگیم همونه
خودتو خسته نکن
تو مال مایی و ما تصمیم میگیریم چپ بری یا راست
تا حالا هر چی قسر در رفتی بسه
اشکام پاک میکنن و میگن گریه نکن عزیزم
به زودی عادت میکنی
.
.
.
عادت میکنم
چی بگم
زندگیم شده حول و حراص بی وقفه
از تحملم حارجه
هر چی سعی میکنم که به روی خودم نیارم و خودمو بزنم به بی خیالی و بگم بخندم باز کم میارم
دائم خودمو در حالتی میبینم که دارم لز یه بلندی پرت میشم پایین
گفتم که از تحملم خارجه
دلم میخواد بخوابم و دیگه چشمام رو باز نکنم
دیگه نسبت به کلمه شیرین حساس نباشم
حتی اگه همه با هم فریاد بزنن شیرین
باز هم من بخوابم و نشنوم چی میگن و چی میخوان
خسته ام
آهای ایا الناس رو زمین نبال رویاهاتون نگردین
گشتیم نبود
نگرد نیست
البته گفتگو نداره که میشه به شبه رویا نزدیک شد
چقدر جالب
بعضی مواقع حقیقت ها پیچ میخورند یا به قول تو من پیچشان میدهم
به این نکته حیرت آور امروز پی بردم
ساده نگاه کنیم رو سهراب قبلا گفته بود
نه؟
چقدر جالب
ما انسانها
با دیدن چند خط فنگیلیش باتری خالی و پر میکنیم
من مدتهاست که به خودم آموزش میدهم انسان نباشم
هنوز مانده
آره حقیقت تلخه
عین ته خیار
ولی کیو دیدی که وقتی ته خیار رو خورد تف نکنه
بعضی از حقیقت ها رو باید تف کرد
باید روش یه شیرین خورد
انسانها این حقیقت شیرین رو فراموش کرده اند
د یالا تف کن
امروز چند بار گفتم پدر سگ و نکبت
خواهرم هر بار زبانش را گاز گرفت به من گفت که به مادر نمی گوید که من گفته ام پدر سگ نکبت
حالا من به او میگویم باشه منم نمیگم
من فهمیدم که میشه زمان رو خورد و حرف زد
یا زمان رو خورد و یه کار دیگه کرد
خلاصه که میشه زمان رو طوری خورد که عوض 24 ساعت 2 ساعت بگذره
سخته ولی میشه
میگویند در زمانهای قدیم یارویی بود که میخواست با خدا کل کل کند
کوهی از خوراکی تهیه کرد و گفت من روزی بندگانت را میدهم
خدا گفت اره؟ و پوزخندی زد
بعد یه آقا نهنگه اومد و به یه نیم قئرت همه رو خورد
بعد یارو به خدا گفت
خدا جونم نگاه هنوز یه قورت و نیمشم باقیه
بگذریم که یارو کی بود و نهنگ چی بود
خدا کجا بود
و کی این چاخان پاخان خا رو سرهم کرده
میشه گفت این داستان آموزنده است
نه؟
جون من نگا کن بهمن ماه رو چه جوری نوشته این آقا حمید
نه جون من نگاه کن
ازش تشکر میکنم
باعث شده لبخند بزنم بعد از مدتها
به من می گوید : تو زندگیت جهمنم هست
میگوید تو بدبخت هستی
میگوید بدبخت حششیشی
ها ها ها
توجه داشته باشید من معتادی هستم خطرناک و لجن
اگه او گفته لابد هستم دیگر
آخر میدانید دنیا بر روی حرفهای او می چرخد
اگر به خورشید بگوید طلوع نکن همه در ظلمت به سر خواهیم برد
ها ها ها ها
برایش آرزوی خوشبختی میکنم
ها ها ها ها
خواهرم کوچک است
بسیار کوچکتر از من
خواهرم تنها همدم من است
بسیار راهنماییم میکند
خواهرم کوچک است ولی حرفم را می فهمد
بیش از تمام بزرگان
پدر و مادرم را دوست دارم
زیباترین و دوست داشتنی ترین و مقدس ترین کسانی که وجود دارند در دنیای من
آنها را بسیار بسیار دوست دارم
بیش از هر چیزی در دنیا
اگه کسی بهت گفت : نمیدونم
بدون یعنی نمیخوام ولی میترسم
اینکه از چی میترسه مهم نیست
و حتی اینکه میترسه هم مهم نیست
مهم اینه که نمیخواد
به این نکته مهم صبح امروز پی بردم
سر به را شدم
تنها شدم
تنها تر از همیشه
نه شوقی
نه انتظاری
نه تابی
نه توانی
نه انگیزه ای
باور کن خیلی طفلکی شدم
ای کاش تو نیز
به همان اندازه که من دوستت میدارم
مرا دوست داشتی
آنوقت دنیا برای هر دوی ما زیبا بود ...
شاید باید دوبار به دنیا بیام
یه بار واسه تو
یه بار واسه خودم
امکانش هست؟
گاه نزدیکان ما چقدر از شایستگی این نام به دورند
آدم های احمق همیشه چوب حماقتشون رو میخورن و نمی فهمن از کجا!
ولی میدونی چی سوز داره ...
اینکه تو هم گاهی باید باهاشون بسوزی ...
راه فراری نیست ....
آخه شیرین
نمیدونم به چه زبونی بهت بگم
تو همیشه منو به یاد دختر کبریت فروش میندازی
همون قدر شبا تو خوابم یخ میزنی و هیچکی کبریت نمیخره ...
:(
چقدر یه آدم میتونه غیر قابل تحمل باشه
چقدر میتونه ..... و ... و .... باشه؟
تو همونی .....
روباه گفت: - تو اگر دوست میخوای خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چیه؟
روباه جواب داد: -آها! بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من میگيری اين جوری میون علفا میشينی. من زير چشمی نگات میکنم و تو لامتاکام هيچی نمیگی، چون تقصير همهی سؤِتفاهمها زير سر زبونه. عوضش میتوانی هر روز يک خرده نزديکتر بنشينی.
با این همه برف هنوز هم من به سختی لیز میخورم ...
شاید باید صبر کنم یخ بندون بشه ...
باور کن دارم سعی خودم رو میکنم ...
سخته خب ...
دیشب عروسی شیما بود ...
هم به آرمان هم به خواهرم تبریک میگم
امیدوارم همیشه خوش باشن ...
:*:*:*

امیر کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
-آدمها کجاند؟
-آدمها؟ گمون کنم ازشون شش هفت تایی باشه. سالها پیش دیدمشان. منتها خدا میدونه کجا میشه پیداشون کرد. باد اینور و اونور میبَرَدشون؛ نه این که ریشه ندارند؟این بیریشگی هم حسابی اسباب دردسرشون شده!
زندگی گه شده است ...
من نیاز به عشق و هیجان دارم ...
مثل تو ...
پس چرا مال من نمیشوی تا هم عشق داشته باشم هم هیجان؟
اومده مثل بختک افتاده رو زندگی من .... صبر کن ... بیرونش میکنم ...
اونوقت هم عشق دارم هم هیجان ... حالا ببین
بلاخره که این تجارت مزخرف تموم میشه ...
شاید حق با مادر باشد ...
من آدم بی در و پیکری هستم لابد ..
حق با مادر است
باید زهد و پارسایی پیشه کنم ...
روزه سکوت چطوره؟
تازیانه هم باید کارساز باشه!
ولی از تو چه پنهون ترجیح میدم برم جایی که همه مثل من باشند!
مسلما وقتی یه چیزایی کم میشه و میاد پایین ...
یه چیزایی هم زیاد میشه و میره بالا ...
ولی این زیاد مهم نیس ..
مهم اونه آق معلم منی یرز اگو گفت ......
مهم همونه و بس ...
I don't know how
I don't know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel
