یکشنبه، 4 شهریورماه 1386


روی صندلی نشستم و کتاب میخونم
نگام به صفحات کتابه و اخمام تو هم
چند متر جلو تر روبروم یه دیواره که یه دختر و یه پسر کوچولو آونجا دارن بازی میکنن
هر دو 2 یا 3 ساله اند و هر دو هم قد
دختره این طرف دیوار وایستاده و به خیال خودش از دست پسرک مخفی شده و داره دالی موشه بازی میکنه
و پسرک مرتب میاد این ور دیوار نگاهی میکنه لبخند شیطنت آمیزی میزنه و میدوه اونور دیوار و دختر کوچولو از این که پسره ناگهانی میاد و میره و به اصطلاح اون رو میترسونه و داره باهاش بازی میکنه به شدت هیجان زده است و هر بار که پسر فرار میکنه و میره اونور دیوار از ته دل میخنده و ذوق میکنه.
اما پسره برای خوشحال کردن دختره این کار رو نمیکنه و اصلا قصدش بازی کردن با دوست خودش نیست ... پروسه ای که اتفاق میوفته و باعث میشه دختر کوچولوی ما احساس کنه که الان یه پسر هم سن و هم قدش داره دلش رو با بازی کردن میبره اینه
پسره میاد این ور دیوار ... منو رو دید میزنه ... نگاه من از رو کتاب برداشته میشه و به محض اینکه نگاهم به پسره میوفته وبا لبخندم بهش میگم" ای شیطون داری چی کار میکنی؟" پسره نیشش باز میشه و میدوه میره اونور دیوار و قایم میشه و دوباره میاد منتظر نگاه من میشه تامن نگاهم از روی کتاب بردارم و نگاهش کنم ...


 
Comments (1) | | 10:16 PM