شنبه، 4 فروردینماه 1386
بعد از تقریبا یک ماه برگشتم پیش خانواده ام
احساس خوبیه
اولین باریه که احساس میکنم دلم میخواد پیششون باشم نه اینکه باید پیششون باشم
شمال کسل کننده ای یه ...
شاید چون مسافرت و خونه قاطی شده به هم
سریال فرندز میبینم و میخندم
و فکر میکنم ... البته نه زیاد
چند تا کار هست که تا آخر تعطیلات باید انجام بدم
دندونپزشکی برم و جراحی کنم
برم یه ارایشگاه چند ساعتی
قالب وبلاگم رو عوض کنم
یه کم هم درس بخونم و بدونم این ترم درسها راجع به چیه ...
میدونی بیشتر به چی فکر میکنم ؟
تنهایی ...
نمیدونم چرا دلم خواست این حرفهای احمقانه رو اینجا بنویسم
یاد عید پارسال میفتم شاید و سالهای پبشش
واتز د دیفرنت؟
Comments (1)
| | 08:15 PM