سه شنبه، 30 خردادماه 1385
هوا تاریک شده ...
روی تراس نشسته ام ..
هوا خوب است ....
به دیوار تکیه دادم ...
تنها صدا .. صدای برگ درختان باغ کنار است ...
روزهای گذشته را به خاطر میاورم ...
از زمان گودکی تا به امروز ...
چهره ها ...
نگاه ها ...
صحبت ها ...
خنده ها ...
گریه ها ...
احساس غرور کردن ها ..
احساس شکست کردن ها ...
کودک شدن ها ....
بزرگ شدن ها ....
بازی ها ...
شکستن ها ...
بند زنی کردن ها ..
دوست بودن ها ...
دوست داشتن ها ...
مردن ها ...
زندگی کردن ها ..
این ها و آن ها ...
خاطرات زیبا و زشت را مرور میکنم ...
و آرام آرام اشک میریزم ....
ای کاش بعدی به نام زمان وجود نداشت و وجودی به نام خاطره ....
شب شده ..
روی تراس هستم ...
با خود تکرار میکنم ..
یادت هست؟
دوباره و دوباره و دوباره ....
F* this life ...
Comments (0)
| | 09:53 PM